دختران و پسران خانواده برتر

خانواده برتر مخصوص پسران و دختران

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چادری شدن» ثبت شده است

فکر می کنم با چادر زشتم

سلام

19 سالمه و تا 6 ماه پیش مانتو می پوشیدم . ولی به اجبار خانواده ام چادری شدم . فکر می کنم با چادر زشت میشم و اعتماد به نفسمو از دست دادم . دیگه خیلی کم از خونه بیرون میرم . خیلی ناراحتم . پوششم رو دوست ندارم . من قبلا هم با مانتو با حجاب بودم ولی چادر دوست نداشتم . 


پاسخ :

سلام

این نظر به خاطر عدم میل باطنی شما به چادر هستش . وگرنه چادر ، هر زنی رو زیباتر می کنه . باور نمی کنی ؟!





































خودمونیم ! وجدانا ! با چادر زیبا تر نیستند ؟!
با چادر باوقار تر و خانم تر ! نیستند ؟!
با چادر قابل احترام تر نیستند ؟!
با چادر می تونید بدون هیچ گونه حرفی ، مردها رو مجبور کنید که بهتون احترام بذارن 


  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۵۷۶
    • دوشنبه ۲۴ شهریور ۹۳ - ۱۸:۱۱

    حدود 7 سال چادر می پوشیدم

    راستش من حدود 7 سال جادر می پوشیدم. بعدش تحملم رو دیگه واقعا از دست دادم. موهامم به شدت ریزش داشت و کم شده بود. و از اول دانشگاه دیگه چادر رو کنار گذاشتم. 

    چون واقعا دیگه تحملش رو نداشتم. اما حجابم کامل کامله و شاید حتی توی دانشگاه و بیرون از خونه قیافه م یه کم بیش از حدم جدیه...ُ حالا گاهی از خودم ناراضیم. احساس می کنم اون جور که باید خوب نیستم، کامل نیستم. و در حالی که خودم احساس می کنم الان حتی از قبل هم اعتقادات مذهبیم و ایمانم به خدا قوی تر شده اما ظاهرم تغییر عکس کرده. از چادر به مانتو... 

    خب همه هم ظاهر منو می بینن، برای من هیچ چیز در امر ازدواج مهم تر از تدین نیست، اما این طور که معلومه همه ی پسرهای مذهبی دنبال دخترهای چادری هستند. به نظرتون من اگه بخوام یه ازواج موفق با یه آدم متدین داشته باشم باید دوباره چادر بپوشم؟

    خواهشا صادقانه و واضح جوابم رو بدید. راستش چند وقت پیشم یه خانم برای پسرش زنگ زد خونه مون. بعد که فهمید من چادری نیستم حتی بدون اینکه منو ببینه که چطور آدمی هستم عذر خواست...

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۴۵۴
    • سه شنبه ۸ بهمن ۹۲ - ۰۰:۴۲

    چرا چادر سر میکنی!؟...

    دختر گل :

    داشتم سجاده آماده می کردم برای نماز، همین که چادر مشکی ام را از سر برداشتم تا چادر نماز بر سر کنم گفت: این همه خودت را بقچه پیچ می کنی که چی؟

    بر گشتم به سمت صدا، دختری را دیدم که در گوشه ی نمازخانه نشسته بود.

    پرسیدم: با منی؟

    گفت: بله! با تو ام و همه ی بیچاره های مثل تو که گیر کرده اید توی افکار عهد عتیق! اذیت نمی شوی با این پارچه ی دراز دور و برت؟ خسته نمی شوی از رنگ همیشه سیاهش؟

    تا آمدم حرف بزنم گفت: نگاه کن ببین چقدر زشت می شوی ، چرا مثل عزادارها سیاه می پوشی؟ و بعد فقط بلدید گیر بدهید به امثال من.

    خندیدم و گفتم: چقدر دلت پر بود دوست من! هنوز اگر حرف دیگری مانده بگو.

    خنده ام را که دید گفت: نه! حرف زدن با شماها فایده ندارد.

    گفتم: شاید حق با تو باشد عزیزم. پرسیدم ازدواج کردی؟ گفت: بله.

    گفتم من چادر را دوست دارم. چادر؛ مهربانیست.

    با سرزنش نگاهم کرد که یعنی تو هم مثل بقیه ای…

    گفتم؛ چادر سر می کنم، به هزار و یک دلیل. یکی از دلایل چادر سر کردنم حفظ زندگی توست.

    با تعجب به چهره ام نگاه کرد.

    پرسیدم با همسرت کجا آشنا شدی؟ گفت: فلان جا همدیگر را دیدیم، ایشان پیشنهاد ازدواج داد، من هم قبول کردم.

    گفتم خوب؛ خدا قبل از دستور دادن به من که خودم را بپوشانم به مرد ها می گوید؛ غض بصر داشته باشید یعنی مراقب نگاهتان باشید. تکلیف من یک چیز است و تکلیف مردان یک چیز دیگر. این تکالیف مکمل هم اند، یعنی اگر مردی غض بصر نداشت و زل زد به من، پوشش من باید مانع و حافظ او باشد، و من اگر حجاب درست و حسابی نداشتم،ِ غض بصر مرد و کنترل نگاهش باید مانع و حافظ من باشد.

    همسر تو، تو را “دید”، کشش ایجاد شد، و انتخابت کرد. کجا نوشته شده است که همسرت نمی تواند از تماشای زنانی غیر از تو لذت ببرد، وقتی مبنای انتخاب برای او نگاه است؟!

    گفت: خوب… ما به هم تعهد دادیم.

    گفتم: غریزه، منطق نمی شناسند، تعهد نمی شناسد. چه زندگی ها که با یک نگاه آلوده به باد فنا رفت.

    من چادر سر می کنم، تا اگر روزی همسر تو به تکلیفش عمل نکرد، و نگاهش را کنترل نکرد، زندگی تو، به هم نریزد. همسرت نسبت به تو دلسرد نشود. محبت و توجه اش نسبت به تو که محرمش هستی کم نشود. من به خودم سخت می گیرم و در گرمای تابستان زیر چادری که بیشتر شبیه کوره است از گرما هلاک می شوم، زمستان ها زیر برف و باد و باران برای کنترل کردن و جمع و جور کردنش کلافه می شوم، بخاطر حفظ خانه و خانواده ی تو. من هم مثل تو زن هستم. تمایل به تحسین زیبایی هایم دارم. من هم دوست دارم تابستان ها کمتر عرق بریزم، زمستان ها راحت تر توی کوچه و خیابان قدم بزنم. من روی تمام ِ این علاقه ها خط قرمز کشیدم، تا به اندازه ی سهم ِ خودم حافظ ِ گرمای زندگی تو باشم.

    سکوت کرده بود.

    گفتم؛ راستی… هر کسی در کنار تکالیفش، حقوقی هم دارد. حق من این نیست که زنان ِ جامعه ام با موهای رنگ کرده ی پریشان و صد جور جراحی ِ زیبایی، چشم های همسر من را به دنبال خودشان بکشانند.

    حالا بیا منصف باشیم. من باید از شکل پوشش و آرایش تو شاکی باشم یا شما از من؟
    بعد از یک سکوت طولانی گفت؛ هیچ وقت به قضیه این طور نگاه نکرده بودم … راست می گویی...


                                                در پناه خدا ...
  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۳۷۶
    • شنبه ۵ بهمن ۹۲ - ۲۲:۱۷

    دوست دارم چادری بشم

    سلام .

    من یه دختر هفده ساله هستم .  . همیشه یه مانتوی معمولی میپوشم و شال و مقنعه . نمیگم حجابم رو کامل کامل رعایت میکنم . بله من هم مثل خیلی از هم سن و سال هام از لوازم ارایشی خیلی خیلی مختصری استفاده میکنم ولی جوری که اصلا به چشم نمیاد . فقط و فقط برای اعتماد به نفس خودم . بارها هم شده که چند تار مو از روسریم بیرون بذارم . اما هیچ وقت یادم نمیاد به اون صورت بدحجاب بوده باشم یا لباس پوشیدنم خیلی توی چشم و زننده باشه . جدیدا احساس میکنم فوق العاده دوست دارم چادری بشم و حتی همین یه ذره مویی که از روسریم بیرون میاد رو هم بپوشونم .

    ماجرا هم از اونجایی شروع شد که توی اتوبوس نشسته بودم و چشمم به یه دختری هم سن و سال خودم افتاد که چادری بود و با آرامش تمام روی یکی از صندلی ها نشسته بود و سرش تو کتابش بود .

    همون موقع یه دخترخانوم دیگه با وضع حجاب خیلی افتضاحی سوار اتوبوس شد و بلافاصله توجه دو تا پسری رو که اونا هم وضعیت مناسبی نداشتند رو به خودش جلب کرد و تا لحظه ی اخر به اون دختر خانوم بی حجاب نگاه میکردند .

    جالبه که انگار اون خانوم خودش از اینکه توجه اونا رو جلب کرده بود لذت میبرد . من به جای اون دختر خانوم معذب بودم و واقعا به نظرم صحنه ی زشتی بود . وقتی اون خانوم رو با اون دختر چادری مقایسه میکردم از ته دل امنیتی که حجابش براش بوجود اورده بود رو احساس کردم .

    من واقعا دوست دارم چادر سر کنم ولی از اینکه مجبور باشم بعدش مدام به بقیه پاسخ بدم میترسم . از اینکه مامان , عمه, خاله, عمو , دایی , دوست , همکلاسی , معلم ,....و همه ی اینا با نگاه متعجب به من نگاه کنند حالم به هم میخوره .
    نگاه متعجب دیگران هر چند با تحسین هم همراه باشه واقعا من رو عذاب میده . از یه طرف دوست ندارم به خاطر دیگران زندگی کنم از طرف دیگه دارم کنار اون ها زندگی میکنم .

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۶۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۵۵۹
    • شنبه ۱۶ آذر ۹۲ - ۰۸:۳۳