دختران و پسران خانواده برتر

خانواده برتر مخصوص پسران و دختران

۳ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

مامان اجازه هست؟

دختر گل:
_مامان اجازه هست ابروهامو بردارم؟
_مامان : نه
_مامان اجازه هست موهامو زیتونی کنم؟
_مامان : نه
_مامان اجازه هست تونیک صورتی بپوشم؟
_مامان : نه
_مامان اجازه هست مثل باربی آرایش کنم؟
_مامان : نه
_ماما ا ا ا ا ا ن...یعنی چی من 18 سالم شده ها ا ا ...
_مامان : ا ا ا ا ه سیاوش...خفه میشی ؟ یا بیام خفت کنم ؟


دوستان من این متنو که خوندم کلی خندیدم(من کلا زیاااد)میخندم.امیدوارم خوشتون اومده باشه.همیشه شاد باشید و شماهم زیااااد بخندید.ممنون
  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۳۹
    • سه شنبه ۲۶ آذر ۹۲ - ۱۹:۴۲

    دوست دارم چادری بشم

    سلام .

    من یه دختر هفده ساله هستم .  . همیشه یه مانتوی معمولی میپوشم و شال و مقنعه . نمیگم حجابم رو کامل کامل رعایت میکنم . بله من هم مثل خیلی از هم سن و سال هام از لوازم ارایشی خیلی خیلی مختصری استفاده میکنم ولی جوری که اصلا به چشم نمیاد . فقط و فقط برای اعتماد به نفس خودم . بارها هم شده که چند تار مو از روسریم بیرون بذارم . اما هیچ وقت یادم نمیاد به اون صورت بدحجاب بوده باشم یا لباس پوشیدنم خیلی توی چشم و زننده باشه . جدیدا احساس میکنم فوق العاده دوست دارم چادری بشم و حتی همین یه ذره مویی که از روسریم بیرون میاد رو هم بپوشونم .

    ماجرا هم از اونجایی شروع شد که توی اتوبوس نشسته بودم و چشمم به یه دختری هم سن و سال خودم افتاد که چادری بود و با آرامش تمام روی یکی از صندلی ها نشسته بود و سرش تو کتابش بود .

    همون موقع یه دخترخانوم دیگه با وضع حجاب خیلی افتضاحی سوار اتوبوس شد و بلافاصله توجه دو تا پسری رو که اونا هم وضعیت مناسبی نداشتند رو به خودش جلب کرد و تا لحظه ی اخر به اون دختر خانوم بی حجاب نگاه میکردند .

    جالبه که انگار اون خانوم خودش از اینکه توجه اونا رو جلب کرده بود لذت میبرد . من به جای اون دختر خانوم معذب بودم و واقعا به نظرم صحنه ی زشتی بود . وقتی اون خانوم رو با اون دختر چادری مقایسه میکردم از ته دل امنیتی که حجابش براش بوجود اورده بود رو احساس کردم .

    من واقعا دوست دارم چادر سر کنم ولی از اینکه مجبور باشم بعدش مدام به بقیه پاسخ بدم میترسم . از اینکه مامان , عمه, خاله, عمو , دایی , دوست , همکلاسی , معلم ,....و همه ی اینا با نگاه متعجب به من نگاه کنند حالم به هم میخوره .
    نگاه متعجب دیگران هر چند با تحسین هم همراه باشه واقعا من رو عذاب میده . از یه طرف دوست ندارم به خاطر دیگران زندگی کنم از طرف دیگه دارم کنار اون ها زندگی میکنم .

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۲۴۵
    • شنبه ۱۶ آذر ۹۲ - ۰۸:۳۳

    سلامتی همه ی پدرا

    فاطیما :
    ببین دختر جون.....
    روزی که ازدواج میکنی اونی که میخنده مادرته 
    چون تو داری خوشبخت میشی و تو رو تو لباس عروسی میبینه 
    اما اونی که غم داره و از درون از جدا شدنت اشک میریزه 
    اونی که تو تا عمر داری ناموسشی 
    اونی که نمی تونه پشتت نباشه 
    اونی که تو آبروشی 
    اونی که با نابودی تو کمرش میشکنه....
    بابات.....
    ببین چقد به این پسرایی که میان و میرن فکر میکنی ..!
    چقد بخاطرشون هر کاری میکنی ....!
    واسه اون بابا... اون مرد اصلی کل عمرت یکم وقت بذار .......
    بدون.. محبت تورو با هیچ مهر و محبتی تو دنیا عوض نمی کنه ...
    اونه که ناز واقعی تورو با دنیا میخره نه پسری که ناز بودن تورو 
    واسه ارضاء نیازهای روحی و جسمی خودش میبینه ...
    به بابات محبت کن دوست داشتنتو ابراز کن ببین بهت خیانت میکنه؟...
    ببین محبتتو با دختر خوشکلو خوش هیکل تر از تو میفروشه؟...
    ببین اشکتو در میاره؟ ...
    نکن ...
    همیشه نیستا...
    سلامتی همه ی پدرا ♥♥♥

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۱۴
    • پنجشنبه ۱۴ آذر ۹۲ - ۰۸:۲۴