دختران و پسران خانواده برتر

خانواده برتر مخصوص پسران و دختران

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

ترمه : گفتگو با خدا

در رویاهایم دیدم با خدا گفتگو میکنم خدا پرسید پس تو میخواهی ا من گفتگو کنی من در پاسخ گفتم اگر وقت دارید خدا خندید وگفت:

وقت من بی نهایت است

پرسیدم چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد خدا پاسخ داد کودکیشان اینکه انها از کودکیبشان خسته میشوند و عجله دارند که بزرگ شوند و دوباره پس از مدتی ارزو می کنند باز کودک شوند

اینکه انها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست اورند و بعد پولشان را از دست میدهند تا سلامتی از دست رفته شان را باز جویند

 اینکه با اضطراب به اینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند

بنابراین:

نه در حال زندگی می کنند نه در اینده

اینکه انها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی نزیستند

دستهای خدا دستانم را گرفت مدتی سکوت کردیم دوباره پرسیدم:به عنوان خالق میخواهی کدام درسها را مخلوقانت بیاموزند

   گفت بیاموزند که انها نمیتوانندکسی را وادارکنند که عاشقشان باشد

همه ی کاری که انها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند

      بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخمهای عمیقی در قلب انها که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول میکشد تا ان زخمها را التیام بخشیم

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که کمترین ها نیاز دارد

بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و ان را متفاوت ببینند بیاموزند که کافی نیست که دیگران را ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند

من با خضوع گفتم به خاطر این گفتگو سپاس گذارم ایا چیز دیگری هست که دوس دارید به بنده هایتان بگویید

خداوند لبخند زد و گفت: فقط اینکه بدانند من اینجا هستم همیشه

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۴۹۵
    • يكشنبه ۲۸ مهر ۹۲ - ۰۵:۴۹

    چرا خدا ما رو نمیبخشه؟ واقعا چرا؟

    نویسنده : سید احمد

    *قبل از اینکه این متن، این رو بگم که من اول با خودم هستم بعد با دیگران*

     

    من اکثر نظرات رو که خوندم. نوشتن: ای بابا ما که اینقدر رو سیاهیم

     (آخه اینا رو میگن جوون ها)

     تو این چند مدت خیلی از نظرات رو خوندم. اکثر نظرات آیه ی یعثه!

     باید بخونی و بگی: آخی...! بیچاره خدا به دادش برسه...!

     ما که امام حسین قبولمون نمیکنه

      ما که رو سیاهیم

     ما که بد بختیم

     کجا سیدالشهدا دست ما رو میگیره؟

     اکثر حرفا اینه!

     بنده هم رفتم تو کربلا و قصه ی کربلا گشتم؛ دو تا پرونده ی سیاه پیدا کردم که تعجب میکنین

     دو تا داداشن؛ یکی به نام سعد یکی دیگه به نام ابوالحتوف

     حالا شناسنامه ی این دو تا داداش رو براتون بگم:

     1: در جنگ خوارج با امیرالمومنین جنگیدن

     (کسی که با امام زمانش بجنگه کافر حربیه)

     رفتند طرف معاویه... معاویه سقت کرد، مرید یزید شدن

     یزید رو خلیف مسلمین میدانستند.

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۵۰
    • سه شنبه ۱۶ مهر ۹۲ - ۲۱:۰۳

    پدر معنوی!

    نویسنده : آقا سید احمد خودمون !

    فرض کنید یه پدری یه بچه کوچولو داره، پنج شش ساله،مریضه میخاد ببرش دکتر.

    ماشین هم نداره، یا نه ماشین داره، خیابان شلوغه،گذاشته تو یه پارکینگ

    مجبوره یه مسافت 1000 متری رو با بچه اش تو پیاده رو بره تا برسه به اون مجتمع پزشکی

    تو این پیاده رو، 1000تا مغازه هست،500 تا مغازه هست، چند تا پاساژه

    و جالب اینکه اکثر این مغازه ها، مغازه ی اسباب بازی فروشیه

    و این بچه قراره کجا بره؟ دکتر بره

    مجبوره که از این یه قسمت خیابون و از این پیاده رو، در کنار این مغازه ها با پدرش بگذره

    اما این بچه، وقتی چشمش می افته به این اسباب بازی ها، می ایسته، پدرش رو هم نگه میداره

    هی میگه: بابا من این عروسک رو میخوام

    بابا من اون ماشین رو میخوام

    هر چی پدر میگه: بابا ما نیومدیم که این جا عروسک بخریم یا بخوایم ماشین برات بخریم. ما قراره کجا بریم؟

    بچه می فهمه؟

    بچه نمی فهمه، داره تو تب میسوزه اما چشمش به این اسباب بازی ها که می افته

    دکتر یادش میره! اصلا یادش میره مریضه!

    گریه میکنه که چرا این ماشین رو برا من نمی خری؟

    دستش رو از دست باباش میکشه

    پدرش هر چی میگه بابا جان، پاشو پسرم، می خرم ،الان وقتش نیست باید بریم نوبت دکتر داریم

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۹۸
    • يكشنبه ۱۴ مهر ۹۲ - ۱۵:۳۶

    من یه کم توی شروع ارتباطات اجتماعی ضعیفم

    سلام، 

    من یه کم توی شروع ارتباطات اجتماعی ضعیفم، با اینکه قیافه خوبی دارم و از نظر اجتماعی و تحصیلی در موقعیت نسبتاً بالایی هستم (قصد تعریف از خودمو ندارم فقط دارم در مورد خودم توضیح می دم)، ولی هیچ پسری دوروبرم نیست و تا حالا دوست پسر نداشتم.
    تازه یه مدته که کارشناسی ارشدمو تموم کردمو اومدم شهرمون، احساس تنهایی داره منو داره می خوره.
     در یه کلام لوندی بلدنیستم، شاید پسرا دوست داشته باشن بهم نزدیک شن ولی انقدر جدیم جرئت نمی کنن.
    خیلی دوست دارم نگید که تنهاییمو با خدا پر کنم، چون ارتباطم باهاش خوبه خدا رو شکر.
  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۵۱
    • جمعه ۱۲ مهر ۹۲ - ۲۲:۴۲

    یه داستان واقعی از کسی که حضرت زهرا دستش رو گرفت

    این داستان به پیشنهاد سرور بزرگوارمون آقا سید احمد در این پست قرار داده شده .

    *این متن رو از قول آقای دانشمند میگم*

     چند وقت پیش، تو تهران، تو حسینه ای منبر میرفتم

     یه جوانی آمد (نزدیک 30 ساله ش بود) گفت: حاج آقا من با شما چند دقیقه کار دارم

     گفتم: آقا بنویس بهم بده

     گفت: نوشتنی نیست

     گفتم: ببین، من رو قبول داری؟ گفت: آره

     گفتم: من چند ساله با جوان ها کار میکنم، تربیتی، فرهنگی، اگه نتونه حرفشو بنویسه بعد نمیتونه بگه، برام بنویس بیار

     گفت: باشه

     فردا شب که امدیم یه نامه داد به ما، من بردم خونه، نامه رو که خوندم

     این همون کسیه که دنبالش میگردم

     فردا شب امد گفت که: چی شد؟

     گفتم آقا من نوکر شما هستم، بیا با هم چند دقیقه صحبت کنیم

     گفت: من رو چه جوری می بینین شما؟

     گفتم: من نه رمالم! نه جادوگرم! من چی بگم

     گفت: نه ظاهری. گفتم: هیعتی و...

     دیدم زد زیر گریه

     گفت: اگه بدونی من چه جنایاتی، چه گناه هایی که نکردم

     فقط خوب خوبه که میتونم بگم از گناه هایی که کردم، اینکه مادرم رو چند بار کتک زدم، پدرم رو زدم

     عرق، شراب و کارهای دیگه برام معمولی بود

     گفتم: الان اینجوری؟

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۳۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۰۲۱
    • جمعه ۱۲ مهر ۹۲ - ۱۴:۴۵

    آخه ما که صبر تو رو نداریم!!

    خدا سلام

    می دونی که خیلی ناراحتیم و دلمون گرفته. می دونیم دوسمون داری و کمکمون می کنی ولی ما نمی فهمیم یا شایدم یه مقدار زمان می بره. آخه ما که صبر تو رو نداریم!! تو رو جون خودت یه کاری واسمون بکن؛ گناه داریم. ته ته دلامون پاک و ساده ایم. اگه یه کم بیشتر به ماها کمک کنی از بقیه بهتر می شیم، بالاتر میشیم، خودساخته تر میشیم چون بیشتر داریم با مشکلات دست و پنجه نرم می کنیم، چون خیلی مسائل ناخواسته داریم، چون هیچ کس جز خودمون به فکرمون نیس، چون تنهاییم، چون نمیدونیم و نمی شناسیم بعضی مسائلو، چون وقتیم که می فهمیم دیگه دیره، چون کسی نیس با زبون خوش مدام راهنماییمون کنه، چون با یه چیزایی درگیریم که هیچ کس نمی خواد راجع به اونا حرفی زده بشه (فقط به خاطر این که گفتن بده زشته گناهه که اصلنم این طور نیس) چون به همه یکسان و یک مقدار همه چیو ندادی یا اگه دادی ناآگاهانه از دستش دادیم یا ضعیفش کردیم.  خیلی ناراحت و غمگینیم به خاطر خودمون. راحت می تونستیم پیشرفت کنیم و به جاهای بالا بالا برسیم اما مجبوریم به خاطر ناآگاهی پا تو کج راها بذاریم و خودمونو تباه کنیم. کارمون شده حسرت و افسوس و تاسف خوردن به خاطر کارای خودمون و اطرافیانمون که مث مان.  راهمونو گم کردیم. فقط تو می تونی کمکمون کنی؛ اینو ازمون دریغ نکن. ما پاکه دلامون؛ نگا به کارا و اشتباهامون نکن؛ همه پشیمون و دربه دریم، همه سرگشته و خسته ایم، زندگیامون دست خودمون نیس؛ نمی دونیم به کدوم در بزنیم، نمی تونیم خودمون زندگیمونو همون جور که دوس داریم بسازیم. ما ،بین همه اینا و مشکلات و فشارا گیر کردیم و داریم له میشیم. تو رو به اسم اعظمت یه نیم نگا به ما بکن. یه چیکه مهر و بخششم که از دستت دربره برامون کافیه.  حیف نیس این همه جوونی که می تونن پاک و بی آلایش باشن با نادونی و جهل یا به خاطر شرایط و زمونه بد تو چاه بیفتن و هیچکیم دست سمتشون دراز نکنه و نجاتشون نده؟؟!!!!

    خوش به حال اونایی که با این همه فشار و مشکلات پاک و سربلند امتحاناشو پس میدن ما هم می خوایم مث اونا باشیم.

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۷۹
    • پنجشنبه ۴ مهر ۹۲ - ۲۳:۵۶